بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

بردیا از آغاز تا 1 ماهگی

1390/8/16 1:55
نویسنده : مامان نسرین
1,849 بازدید
اشتراک گذاری

سلام

ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست

یه کم دیر شده برای درست کردن وبلاگ  اما تمام  سعیمو میکنم تا چیزی از قلم نیوفته.....

عزیز دلم.... الان که دارم این مطالب رو مینویسم.... تو در 6 ماهگی هستی .... در یک خواب ناز....

یه مروری بکنیم به روزای خوب گذشته....

niniweblog.com

 

عزیزکم به مناسبت ورود تو به این دنیا مامان بزرگ زحمت کشیدن و یه اتاق خوشگل برات ترتیب دادن.... مرسی مامان بزرگماچ

 

 m

 

.

 

.

و بالاخره بعد از گذشتن 38 هفته و 3 روز... سراسر شادی و شوق دیدن پسرک و البته پر از استرس...niniweblog.comروز پنجم خرداد سال نود..

.. در قشنگترین صبح بهاری....

ودر.... در ساعت ٨:٤٠ صبح  در بیمارستان پاستور نو خانم دکتر هدیه خالدی.... زیباترین فرشته ی آسمونی رو نشونم داد و گفت خدا رو شکر سالمه.....

تمام وقایع اتاق عمل رو میتونی ببینی... فیلمش موجوده....اولین دیدار مامان و بردیا...

نیم ساعت بعد تولد...

niniweblog.com

 

             برات مینویسم تا بدونی من و بابایی چقدرتو و این لحظاتی رو که

                      توی نازنین برامون خلق کردی دوست داشتیم........

                    به امید روزی که خودت وبلاگتو دست بگیری  و

                    از پیشرفت و افتخاراتت بنویسیتشویقماچ

 

پهلوون ما ٣٤٥٠ گرم وزن داشت...و.. ٥٠ سانت قد(چقد کوشولوووووو بودی )بالاخره دیدیمش

ما هم اسم قشنگ بردیا (به معنی والا و متعالی و دارای صفات نیکو همچنین نام پسر کوروش کبیر) رو برات انتخاب کریم....  و با با بزرگ اسم قشنگتو تو گوشت صدا کرد.... یادت نره بزرگ شدی ازش تشکر کنی.... ان شالله که سایش سالیان سال بالای سرمون باشه

عزیزکم تاج سرم امیدوارم خوشت بیاد ازین اسم

به هرحال و از همه مهمتر....

نمی دونم چطوری ....

به چه زبونی؟

چند بار؟؟

بگم خدایا شکرت....لبخند

از اون روز لحظه به لحظه ی زندگیمون هزار بار قشنگ تر شد...

فردای اون روز اومدیم خونمون..... به همراه خاله جونی و مامان بزرگ ها.... که خیلی خیلی برای هر دوتامون زحمت کشیدن....( د ر دوران نقاهت من تمام کارای  تو نازنینم با اونا بود پس بوسه بر روی دستاشون یادت نرهماچ

و تازه آغاز درگیری من بود با گل پسری بر سر مسئله شیر خوردن.... که از ما اصرار و از تو انکار...

همه ی ترفند ها رو بکار بردیم  از جمله.... مزه کردن آب قند.خوشمزه... عسلتعجب....

چند باری هم عمه فرشته زحمت شیر دادنتو کشیدن....

نذر و نیاز و التماس.... تا اینکه روز پنجم یا شاید ششم شازده پسر شیر خوردنو به صورت کاملا حرفه ای شروع کردنتشویقماچ

روز ششم هم بار و بندیل رو بستیم رفتیم خونه مامان بزرگ..... و تا 20 روزگیت اونجا موندیم و کلی به خاله جونی و مامان بزرگ و بابا بزرگ زحمت دادیم....

ناگفته نمونه که یه زردی کوچولویی هم  داشتی که خدا رو شکر زود برطرف شد.....

١٥ روز هم بعد از دنیا اومدنت  سپردیمت زیر تیغ کوچولوی جراحی و ختنه شدی....مبارکهتشویق

خدا رو شکر گل پسرمون زیاد اهل گریه و نق و نوق نبوده و نیست...استرس   

niniweblog.com

 

و حالا چند تا از عکس از 1 ماهگی بردیا ی ما....

 این عکس برای وقتیه که مامان بزرگ و خاله جون میخواستن ببرنت که ختنه بشی....

من نتونستم همراهشون برم چون طاقت شنیدن صدای گریت رو نداشتم و ندارم

 

چکاپ یک ماهگی بردیای ما:وزن ٤٩٥٠    قد :٥٥    دور سر:٣٨

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

معصومه مامان سهند
12 آبان 90 2:08
خوس اومدید هیچ وقت دیر نیست
معصومه مامان سهند
12 آبان 90 2:08
البته خوش اومدید درسته
مامان آوا
16 اسفند 92 0:43
مامان نسرین دخمل ناز منم تو این سن (چکاپ دو ماهگی بردیا) یه عکس داره کل کلا هم قیافش هم مذل ژستش مثل همن حالا بهت نشون میدم