بردیا از آغاز تا 1 ماهگی
سلام
ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست
یه کم دیر شده برای درست کردن وبلاگ اما تمام سعیمو میکنم تا چیزی از قلم نیوفته.....
عزیز دلم.... الان که دارم این مطالب رو مینویسم.... تو در 6 ماهگی هستی .... در یک خواب ناز....
یه مروری بکنیم به روزای خوب گذشته....
.gif)
عزیزکم به مناسبت ورود تو به این دنیا مامان بزرگ زحمت کشیدن و یه اتاق خوشگل برات ترتیب دادن.... مرسی مامان بزرگ






و بالاخره بعد از گذشتن 38 هفته و 3 روز... سراسر شادی و شوق دیدن پسرک و البته پر از استرس...
روز پنجم خرداد سال نود..
.. در قشنگترین صبح بهاری....
ودر.... در ساعت ٨:٤٠ صبح در بیمارستان پاستور نو خانم دکتر هدیه خالدی.... زیباترین فرشته ی آسمونی رو نشونم داد و گفت خدا رو شکر سالمه.....
تمام وقایع اتاق عمل رو میتونی ببینی... فیلمش موجوده....اولین دیدار مامان و بردیا...

.gif)
برات مینویسم تا بدونی من و بابایی چقدرتو و این لحظاتی رو که
توی نازنین برامون خلق کردی دوست داشتیم........
به امید روزی که خودت وبلاگتو دست بگیری و
از پیشرفت و افتخاراتت بنویسی

پهلوون ما ٣٤٥٠ گرم وزن داشت...و.. ٥٠ سانت قد(چقد کوشولوووووو بودی )
ما هم اسم قشنگ بردیا (به معنی والا و متعالی و دارای صفات نیکو همچنین نام پسر کوروش کبیر) رو برات انتخاب کریم.... و با با بزرگ اسم قشنگتو تو گوشت صدا کرد.... یادت نره بزرگ شدی ازش تشکر کنی.... ان شالله که سایش سالیان سال بالای سرمون باشه
عزیزکم تاج سرم امیدوارم خوشت بیاد ازین اسم
به هرحال و از همه مهمتر....
نمی دونم چطوری ....
به چه زبونی؟
چند بار؟؟
بگم خدایا شکرت....
از اون روز لحظه به لحظه ی زندگیمون هزار بار قشنگ تر شد...
فردای اون روز اومدیم خونمون..... به همراه خاله جونی و مامان بزرگ ها.... که خیلی خیلی برای هر دوتامون زحمت کشیدن....( د ر دوران نقاهت من تمام کارای تو نازنینم با اونا بود پس بوسه بر روی دستاشون یادت نره
و تازه آغاز درگیری من بود با گل پسری بر سر مسئله شیر خوردن.... که از ما اصرار و از تو انکار...
همه ی ترفند ها رو بکار بردیم از جمله.... مزه کردن آب قند.
... عسل
....
چند باری هم عمه فرشته زحمت شیر دادنتو کشیدن....
نذر و نیاز و التماس.... تا اینکه روز پنجم یا شاید ششم شازده پسر شیر خوردنو به صورت کاملا حرفه ای شروع کردن

روز ششم هم بار و بندیل رو بستیم رفتیم خونه مامان بزرگ..... و تا 20 روزگیت اونجا موندیم و کلی به خاله جونی و مامان بزرگ و بابا بزرگ زحمت دادیم....
ناگفته نمونه که یه زردی کوچولویی هم داشتی که خدا رو شکر زود برطرف شد.....
١٥ روز هم بعد از دنیا اومدنت سپردیمت زیر تیغ کوچولوی جراحی و ختنه شدی....مبارکه
خدا رو شکر گل پسرمون زیاد اهل گریه و نق و نوق نبوده و نیست...
.gif)
و حالا چند تا از عکس از 1 ماهگی بردیا ی ما....
این عکس برای وقتیه که مامان بزرگ و خاله جون میخواستن ببرنت که ختنه بشی....
من نتونستم همراهشون برم چون طاقت شنیدن صدای گریت رو نداشتم و ندارم



چکاپ یک ماهگی بردیای ما:وزن ٤٩٥٠ قد :٥٥ دور سر:٣٨


بردیا از آغاز تا 1 ماهگی
